
شاید آنروز که نقاش خیال
روی پیشانی
ما نقش کابوس زمان را می ریخت
رنگ مهتاب نبود
رنگ شب بود و سکوت
که گره های ترک خورده ی عشق
روی تابوت زمان نقش شدند
نتوانستم من باز کنم
چون مرا در قفس دیگری از عشق بیانداخت به دام
و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدی
رنگ تقصیر نداشت
دست خلاق هنر مند جهان
قصه ی ما را با هم
روی یک بوم کشید
می نشینم به تماشابه تومی اندیشم
چیستی؟خواب وخیالی؟سفری؟خاطره ای؟که دراین خلوت شبها به تومی اندیشم

چندروزی است که تنهابه تومی اندیشمازخودم غافلم امابه تومی اندیشم شب که مهتاب درایینه من می رقصد
